گم می شوم میان دغدغه هایی که نمی گوم و میدانم نمیدانی چیست!دارم می رسم... دارم یاد می گیرم... دارد قدم بلند می شود...
شاید کار، کار قصه های عزیز باشد که حکمتش را می گوید و ماندم که چیست! شاید قسمت رفتن باشد برای رسیدن... دارم می روم ... دارم می دوم بس که هول رسیدن دارم... شاید وقتی رسیدم، دغدغه های امروزم تمام شده باشد... آن وقت سرم را بالا می گیرم... با وجود هر چه که می گوید نمی توانی... با وجود هر کس که می گوید نمی شود ... می رسم که بگویم: اینجا قله ست و من رسیدم... می دوم... می دوم برای این که دورها آوایی ست که مرا می خواند... برای این که به ستاره بفهمانم: چشمانم بی فروغ نیست...
با وجود این که می روم، هستم... چون: من اینجایی-ام و چراغم در این خانه می سوزد...
شاید کار، کار قصه های عزیز باشد که حکمتش را می گوید و ماندم که چیست! شاید قسمت رفتن باشد برای رسیدن... دارم می روم ... دارم می دوم بس که هول رسیدن دارم... شاید وقتی رسیدم، دغدغه های امروزم تمام شده باشد... آن وقت سرم را بالا می گیرم... با وجود هر چه که می گوید نمی توانی... با وجود هر کس که می گوید نمی شود ... می رسم که بگویم: اینجا قله ست و من رسیدم... می دوم... می دوم برای این که دورها آوایی ست که مرا می خواند... برای این که به ستاره بفهمانم: چشمانم بی فروغ نیست...
با وجود این که می روم، هستم... چون: من اینجایی-ام و چراغم در این خانه می سوزد...


