تبليغاتX
صدا...صدای جوانی...

این روز ها بیشتر حضورت را می فهمم. شاید به خاطر این باشد که هر لحظه نزدیک تر می شوم از هول رسیدن... این روزها که می گذرد خالی نمی ماند دورم و حسم یکتایی نمی کند. شاید قرار برای من یک ثانیه دیر و زود باشد، اما برای تو هر حادثه یک قدم برای رسیدن ست.
می دانم که هر لحظه بیشتر از قبل کنارم هستی و ثانیه به ثانیه ، عمرم با نگاه مهربانت می گذرد... 
این روزها بیشتر از قبل نزدیکم... نگاهت را دریغ نکن... خدای خوب من...
تمام قرارهایم با تو، حکایت ستاره و آسمان است...

* دوستی گفت: درسته پیاییزه ولی میشه آدم به فکر تازه شدن باشه... دارم به این فکر می کنم تازه موندن چه قیمتی داره...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/01ساعت 11:46  توسط ستاره  | 



این روزها نمی دانم قسمتم چیست، اما هر چه هست... به قلم زیبای تو ست...

 نگاهت را دریغ نکن...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/23ساعت 11:1  توسط ستاره 



آدم وقتی کودک است، آرزوها و رویاهایش کودکانه است... گاهی هم در لا به لای همین احوالات جرقه هایی می زند که تا روزها باقی می ماند و می رسد زمانی که این جرقه ها، رویای آتش شدن را تشدید می کنند.
حالا که می گذرد از سال های کودکی-ام و در ابتدای دهه ی سوم زندگی قدم می زنم... شوق رسیدن دارم. آرزوهایم را بوسیده ام و گذاشته ام لب ایوان خاطره. حالا شاید تنها نگاهم به یک جا باشد... رویای کودکی-ام ، شده است دغدغه ی امروز... حالا رویای دیروزم، پر و بال گرفته است... چون کرم ابریشم که پیله دور خود تنیده ! شاید روزی پروانه شوم.
امروز اگر هستم و می روم و می نویسم، برای این است که می خواهم جریان داشته باشم... می خواهم خالی نباشد دورم... می خواهم حرف بزنم... دنبال راهی هستم برای فریاد... فریاد حرف هایی که می دانم و می گویم و نمی گویم... برای تمام آنچه گفتنی ست و نگفتنی ست.
حالا شاید آرمان ها و ایده هایم را جست و جو می کنم میان عابران پیاده... میان حجم مترو... میان غبار همیشه در هوا!
این روزها بیشتر دلم می خواهد مانند او شوم... بیشتر از روزگاری که نامش را می شناختم دوستش دارم... این روزها می دانم اگر نرسیدم، در راه کوتاهی نکرده ام... این روزها دلم برایش تنگ می شود... این روزها...
او سزاوار نام استاد است... استادی با ایده های ناب...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 12:27  توسط ستاره  | 



گم می شوم میان دغدغه هایی که نمی گوم و میدانم نمیدانی چیست!دارم می رسم... دارم یاد می گیرم... دارد قدم بلند می شود...
شاید کار، کار قصه های عزیز باشد که حکمتش را می گوید و ماندم که چیست! شاید قسمت رفتن باشد برای رسیدن... دارم می روم ... دارم می دوم بس که هول رسیدن دارم... شاید وقتی رسیدم، دغدغه های امروزم تمام شده باشد... آن وقت سرم را بالا می گیرم... با وجود هر چه که می گوید نمی توانی... با وجود هر کس که می گوید نمی شود ... می رسم که بگویم: اینجا قله ست و من رسیدم... می دوم... می دوم برای این که دورها آوایی ست که مرا می خواند... برای این که به ستاره بفهمانم: چشمانم بی فروغ نیست...
با وجود این که می روم، هستم... چون: من اینجایی-ام و چراغم در این خانه می سوزد...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 12:20  توسط ستاره  | 



آقای راننده، لطفا" کمی آهسته تر برانید، جان مادرتان!
دیوارهای این زیر گذر مرا می برد به اعماق کودکی-ام... آقای راننده، کودکی-ام را زود پیر نکنید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 22:41  توسط ستاره  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo