و ندانستی من
به چه دلهره سیب را از باغچه ی همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز خش خش گام تو تکرار کنان می دهدآزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت

عقاب در اوج پرواز می آموزد و
آبشار در اوج به زمین می افتد

با تیغ به ابریشم عشق می زنیم
که فراموش می کنیم با هم زیستن را


یا رب ای کاش نیفتد به کسی کار کسی

در گذر گاه زمان ،
خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد...
عشق ها می میرند...
رنگ ها رنگ دگر می گیرند...
وفقط خاطره هاست که چه تلخ و شیرین دست ناخورده به جا می مانند...
زیرا آنان به آفتاب توهین کردند،شما هم بیایید تا جوابشان بدهیم
من نه در خلوت ز بیم غیر می خواهم تورا
بلکه در عین شهامت در جماعت خواهمت
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
وتکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

اگر در این دنیا یک نفر تو را می خواهد آن من هستم
اگر در این وادی یک نفر تو را می خواهد آن من هستم
اگر روزی در دنیا کسی تو را نخواست بدان...
بدان که من هم از این گیتی رفته ام
بدان من هم دیگر نیستم
ای مست شب رو کیستی
آیا مه من نیستی؟
گر نیستی پس چیستی؟
ای همدم تنهایی من کیستی؟

من تنهایی ام را با تو قسمت
سهم کمی نیست
تنها تر از تنهایی من عالمی نیست
سلام دوستان
امروز ۱۲/۱۱/۱۳۸۴ وبلاگ من شروع به کار کرد.

