در آغاز طلوع روشن سالی ،که می آید.......کمک کن تا رها سازم زخود
من کوله بار یک هزاروسیصدو افسوس....هزاروسیصد و اندوه
خدایا مهربانم کن...تو چشمان مرا با نور خود بگشا...تو لبخند رضایت را عطایم کن...بفهمان زندگی زیباست
خداوندا!تو را سبز ایمان را نشانم ده...تو نیکی پیشه ام فرما...که راه حق صبورانه بـپــیمایم
و هرگز من نباشم از زیانکاران...رفیقا!مهربانا!عاشقم فرما.....مرا در شطّ پر مهر گذشتت،شست و شویم ده
تو، پاکم کن قرارم ده....کریما!دست های گرم و لبخندی،عطایم کن....تو ای نزدیک تر از من به من
اینک مرا دریاب،پناهم ده.....عزیزا!پاسدار حرم هر لحظه ام فرما.....تو ذکرت را عطایم کن
که با یادت دلم آرامشی یابد.....حبیبا!قدردان خوبی ام فرما.....تو،گرداننده ی دل ها و چشمانم
تو ای تدبیر بر هر روز و هر شامم......تو چرخاننده ی احوال این دنیا
بگردان حال من رت سوی آن حالی که می دانی.....تو آرامش عطایم کن....تو ای آموزگار پاک خوبی ها
تو راه مهرورزی را نشانم ده.....بگیر این دست تنهای مرا در دست پر مهرت
طبیبا!ای که نامت مرهم دردم....شفایی مرحمت فرما....تو را می خوانمت اینک
اجابت کن مرا ای منتهای راه رهجویان....تو بر مینای این هستی....رضا بودن عطایم کن
که من همراه هر سختی....بجویم گوهر پنهان و زیبای گشایش را
خدایا مزه ی پاک عطش را بر لبان تشنه ام بنشان....بنوشان جرعه ای از آن طهور ناب روحانی
مرا مست می جام حضورت کن....برای محو تاریکی،بسوزان جهل من را.....شعله ام گردان
مرا در این سیه سودا،وین سرمای پر سوز و سکوت.....سایه های سرد،یاری کن.....وبا تدبیر پر مهرت
سحرگاهان سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی،.....هدیه ام فرما
خداوندا!.....نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما.....برای مردمان خوب این وادی
عطا فرما،هزار امید
هزارو سیصدو هشتاد و بهروزی
هزارو سیصدو هشتادو پنج لبخند زیبا را...
دو بيت مانده به آخر چراغ ها خاموش دعا کن ای دل ديـــوانه ...نه!دعا خــاموش
صدای شمس می آمد ، صدای مولانا « أنا غُلامُکَ يا عشق» ...بی صدا!خاموش
چقـــدر دور شـدم از حضــور روشن تو غريــبه نيستم اما ، تو آشـــــــنا ! خامـوش
نشسته ای و برايم سکوت می خوانی و من که مشتـــعلم بين واژه ها ، خاموش
تمام فلسفه ها رو به مرگ می راننــد نـــــدای زنـــــده ی آهسته تا خدا خاموش
هراس ِ ممتد ِجیغ ِعمیق ِغم ، ساکت دروغ می گوید ... آخرش مرا خاموش ....
به انتهای غزل يک کليــــــد تا خاموش رديف خسته ی من را بگيـــــــــر در آغوش
دوبــاره مثل غزلمثنوی پريـــــــــــشانم و شک دويده به رگ های سبـــــــز ايمانم
به انتظار نشسته درون تنــــــــــــهايی به اين اميـــــــــد که روزی دوباره می آيی
ستاره می وزداز سمت چشم های ترم به شوق آمدنت من دوباره شعــــــله ورم
بهشت عشق ِ تو را گُرگرفته ام خاموش هميشه مسئله اينست سيب يا گندم ؟
دوباره زمزمه ی شب تویی و دوباره و ما چه فرق می کند آن وقت نغمه یا سارا ؟
چه فرق می کنداين بيت سهم من ياتوست تمام حرمت اين عاشقانه ها با توست...
دوباره از هيــــــــــــجان تو واژه ها لبريز دوباره قافيه ها سرخ ، مثل آتش ، تيــــز
مفاعلن فعلاتن دوباره آهنگيـــــــــــــــن و باز آهنگ رد پای تو سنگيــــــــــــــن ...
درون متن ِ نگاه تو ،شعر خشکيـــــــده زبان حادثه از وهم ِ بغض ،ترسيـــــده ...
و دود می رقصد پشت بيت ها باريــــک سقوط پنجره ها ... کنج خانه ها تاريک...
بیا که بشکفـــــــد اندام شاعران جهان بیا به پای غزلمثنوی ترانــــــــــــــه بخوان
بيا که بشکنـــــــــــد اندوه واژه ها با تو سکوت غمزده متـــــــن اين فضا با تو ...
بيا که گل کنــد اين شعر با شما با من دو بيت مانده به آخر چراغ ها روشن ...
بیا غزل بنویسیـــــم هم صدا ... روشن بیا ... دوباره درخشان بیا ... بیا روشــن
بساز خورشیـــــد از کورسوی ایمان ها بدم درون تنـــــــــــــــور ستاره ها روشن
میان فلسفه ها قصـه ای عمیق بخوان و شرح کن شعری چون خود خدا روشن
دوبــــــاره تابستان ... آب ها گواراتر... پرنده های تب سینه ات رها ... روشـــن
بیار با خودت از ابـــــــــــــرهای باران زا وآسمان را رنگین کمان ... هوا روشن ...
بیا دوباره به رویـــــــم دریچه را بگشای سلام و پرسش وخنده وچشم ماروشن
برای دیدنم ای مهـــــــــــربان چراغ بیار و یک دریچه که ... بینم از آن تو را روشن
و مثل واژه پاكي سكوت سبز چمن را بکش به سوی چراگاه ها ... چرا روشـن
بخوان دوباره تمامی شعـــــــرهامان را بخوان دوباره مرا از خمــــوش تا روشــــن
در میان باغ بی ترانه ی زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است ![]()
لاله های سرخ دوستی فسرده است ![]()
غنچه ها نورس امید لب به خنده وا نکرده مرده است ![]()
پرچم بلند سرو راستی سر به خاک غم سپرده اند ![]()
تا که بودیم نبودیم کســــــــــــی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که رفتیم همه یـــــــار شدند
خفتـــــه ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینـــــــــه بدانیم چو هست
نه در آن روز که افتاد و شکست


