اسارت
آن روز که روی زمین راه می رفتی و لبخند می زدی یادت هست
آن روز اسیرت کردم در لم
و در دل را قفل کردم و کلیدش را به دریا انداختم تا ماهی ها آن را قورت دهند
اما نمی دانم از کجا ،چگونه و چطور کلید را یافتی و گریختی...
آن روز بود که فمهیدم
هیچ چیز،هیچ وقت در هیچ کجا محبوس نمی ماند
حتی...
حتی اگر ماهی ها کلیدش را قورت بدهند



