سلام
من به سکوت حادثه دلداده ام....
به سکوت بی کسی...به غم تنهایی...به رنج شیدایی...به فراق و دوری....به شکست و نبود...به آمد و رفت...به نشست و بر خاست...
همه صدایی از این دنیای پر سرو صداست که روز گاری بی صدا بود!دنیایی که در آن فریاد ها موج می زنند...دنیایی که در آن نبودن ها
سعی دارند جا بودن ها را بگیرند...آه و افسوسی همیشگی پشت پرده ی لبخند سکنی گزیده است...
درست است... من به سکوت حادثه دلداده ام...
امروز به خاطرات دیروزم فکر کردم و بعد مدعی رویا های فردایم شدم اما چشم را که گشودم شب رسیده بود و امروز هم خاطره ای برای
فردایم شد و دریغی همیشگی پشت آهنگ بی نهایت...آوای خستگی در گوش زندگانی پیچیده است...
ستارگان آسمان درخشیدن را دیگر از یاد برده اندو فقط به روی زمینیان گاهی از روی ناچاری لبخند می زنند...
دیاری غریب...فردی غریب تر ...و غریب تر از این دو صدای تیک تاک ساعت دیواری است...
آری... من به سکوت حادثه دلداده ام...
به تمام سختی هایش ...به تمام درد هایش....به تمام غصه هایش....به تمام افسانه هایش...حتی به خلاصگی دنیایش....
دنیایی که مختصر است در یک نگاه و پشت این نگاه هزاران دنیاست با هزاران فریاد و لبخند و غم و اندوه...اشک و آه و سکوت....
نقشه ی دنیا مدت هاست که نقش بر آب است اما معلوم نیست چرا عده ای باورش ندارند...دنیایی برای بعضی سراسر رنگی اما هنوز
نامشخص است که چرا فقط سیاه و سفید است که برای گروهی نقش آفرینی می کنند...
اما خدا نیاورد...خدا نیاورد آن روزگار را که سیاهی بازیگر تمام ثانیه ها باشد...
به آینه نگاه کردم ...کلامی نصیبم نشد جز این که
من به سکوت حادثه دلداده ام ...
این را می شد از چشمه ی چشمانم فهمید...
من به سکوت حادثه دلداده ام...
لبخندی غم بار پشت شیشه ی سادگی میهمان فرصت هایم است...فرصت هایی که می خواهند اعتباری پشت نگاه های بی اعتماد پیداکنند...
صاحبان لبخند امروز افسوس دیروزشان فراموش نشدنی است...آه و ای دریغ رفته ای در میان چهره ها نهفته است....
خنده ای همیشگی جای خود به آه و حسرتی همیشگی برای عده ای سپرده است....رنگ آشتی دگر یک رنگ نیست ....در میان لحظه ها
او کمان رنگ ها کشیده است....و فقط این منم که روزگاری جوان و روز گاری پیر می شوم و لحظه ها بدون توجه به التماس من برای
ماندنشان می دوند....
فقط می توانم بگویم من به سکوت حادثه دلداده ام...
به سکوت بی کسی...به غم تنهایی...به رنج شیدایی...به فراق و دوری....به شکست و نبود...به آمد و رفت...به نشست و بر خاست...
...همین
خسته شدم دلم می خواهد فریاد بزنم نمی شود.... روزهاست که منتظرت هستم نمی دانم چقدر منتظر اما آن قدر می دانم که شب ها از انتظار خوابم می برد
سایه های پشت پرده را که می بینم می پندارم که تویی اما تو نیستی و فقط سایه ای ست که از حجم باد در لابه لای پرده پیچیده....
تنها بودم و هستم نمی دانم تنها خواهم ماند یا نه...اما می دانم باز هم منتظرت می مانم در پس غبار... در امتداد جاده.... در اوج عشق... در آسمان رویا ..
.منتظرت هستم.... قول داده ام اگر نیایی دریا را بخشکانم... قول داده ام اگر نیایی کوه ها را برکنم... قول داده ام... اصلا" من هزاران قول داده ام....
تو به قول های من منگر به دل بنگر که منتظراست و می سوزد و مرا با خود می سوزاند
آری! دلم می خواهد ... دلم خیلی چیز ها می خواهد....اصلا" مگر همیشه و همه جا باید به حرف دل گوش داد پریشانم کرده با خواسته هایش
قول می دهم اگر نیایی چنین می کنم و چنان ...اما باور دارم که می آیی ...چون باورداردم قول فروان برای نیامدنت می دهم
گویی در دیاری غریبانه رها شده ام... تنها تر از همیشه و تا هرگز ابدی شده آشنایی غریبانه ی من با غربت.و بی کسی همیشگی ام با بی تو بودن و هزاران دلیل و توجیه با دیوانگی ام...
این گریـــه ها برای تو اصلا" نیست این عشق ماجـــــــرای تو اصلا"نیست
عشقت مجازی است و خدا حق است دل کعــبه است و جای تو اصلا" نیست
عارف شدم فرشتـــــــــــــه شدم رفتم دلنتگـــــــــــی ام برای تو اصلا" نیست
شکل سکوت های خودم شد به شعر چون صحبت و صدای تو اصلا" نیست
دیدی چه خوب رفتـــــــــــی از یادم در شعــــــــــــر ردپای تو اصلا" نیست


