من برگشتم توی این چند هفته نتونستم وبلاگ رو آپ کنم ولی حالا اومدم...![]()
من وامانده ام ....
در سکوت بیچاره ی روزها...
حتی این روزهای درمانده هم باید مرا تحمل کنند....
موزون است رقص نگاهم و خوش قامت ،تنهایی دیدگانم....
آواز خسته ی مرغان بی حساب...در تنگنای حساب آمیز دنیا....
دنیای بی صدای تنهایان صدادار...


خوب از این به بعد پایان هر پست نوشته ای تز فرزاد حسنی میذارم امیدوارم خوشتون بیاد ...از نظر من
زیبا هستند شما رو نمی دونم...و حالا...
چقدر خوب می شد که تو باشی...
چقدر خوب می شد که تو باشی و با من باشی...
در دست های جامانده بر پنجره هایی که هیچ وقت باز نشد....
حتی به روی تو ...توکه پنجره را بی معنا کردی وقتی همیشه گشوده بودی به روی آسمانی که مرا از
چشم تو می دید....
چقدر خوب می شد که چشمانم را هیچ وقت نمی بستم که هیچ آسمانی نتواند تو را از نگاه من بگیرد
....
چقدر خوب می شد که تو باشی حتی به روی بخار شیشه....
در دست های جامانده بر پنجره هایی که هیچ وقت باز نشد...
خاطرت خاطرخواهی را در خاطرم خاطره کرد....خاطره ی من!!!
(فرزاد حسنی)
تا بعد...![]()


