زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شيرين
خاطراتی مغشوش
خاطراتی که ز تلخی رگ جان مي گسلند
ما ز اقليمی پاک
که بهشتش نامند
به چنين رهگذری آمده ايم
گذری دنيا نام
که ز نامش پيداست
مايه پستی هاست
ما ز اقليم ازل
ناشناسانه به اين دير کهن آمده ايم
چو يکی تشنه به ديدار سراب آمده ايم
ما در آن روز نخست
تک و تنها بوديم
خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود
سخنی از پدر و مادر دلبند نبود
يک زمان دانستيم
پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست
خواهر و همسر دلبندی هست
ما همه همسفريم
کاروان مي رود و مي رود آهسته به راه
مقصدش سوی خداست
همه از سوی خدا آمده ايم
باز هم ره سپر کوی خداييم همه
ما همه همسفريم
ليک در راه سفر
غم و شادی به هم است
ساعتی در ره اين دشت غريب
مي رسد راهروی خسته به خرمکده ای
لحظه ای در دل اين وادی پير
مي رسد همسفر شاد، به ماتمکده ای
يک نفر در شب کام
یک نفر در دل خاک
يک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنيم
عمرمان مي گذرد
وز سر تخت مراد
پای بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم
پدر خسته به راه
مادر بخت سياه
عاشقانی که ز هم دور شدند
دخترانی که چو گل پژمردند
کودکانی که به غربت زدگی
خفته در گور شدند
همگی همسفريم
تا ببينيم کجا، باز کجا
چشممان بار دگر
سوی هم باز شود
در جهانی که در آن راه ندارد اندوه
زندگی با همه معنی خويش
از نو آغاز شود
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شيرين
خاطراتی مغشوش
خاطراتی که ز تلخی رگ جان مي گسلند
-------------------------------------------------------------------------------------
تقدیر همیشه حرف خودش رو میزنه...
تقدیر نه به من...نه به تو اجازه نمیده که راه خودمون رو بریم...
تقدیر گاهی مچ ما رو سر بزنگاه به هم رسیدن می گیره....
تاحالا چقدر شده که سلام نکرده مجبور شی بری؟؟؟
تا حالا چند بار شده که نصف راه برگردی و ادای موندن اختیاری رو در بیاری؟؟؟
تا حالا برای این همه غصه دلت لرزیده؟؟؟
تا حالا پا پس کشیدی؟؟؟
تا حالا مجبور شدی همه چیز رو بذاری و بری؟؟؟
تقدیر همیشه حرف خودش رو میزنه...
چقدر سخته برای آخرین بار بگی خداحافظ...
تا حالا چند بار گفتی خداحافظ؟؟؟
چند بار؟؟؟
آه از این همه خدا حافظ...
خداحافظ...
(فرزاد حسنی)


